خرید بک لینک
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پریوشم

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 3:09

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبرویم، خستگی در می کنی چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند یاس و مریم می گذارم ، توی گلدانی که نیست چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی دستهایم را بگیری ، بین دستانی که نیست وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست می روی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 3:09

تو به من بدهکاری...به اندازه ی تمام نفس هایم که در هوایت کشیدم،به اندازه ی تمام قدم زدن های بی حضورت،به اندازه ی تمام عاشقانه هایی که به خاطرت خود کشی کردند،به اندازه ی تمام کلماتی که شعر شدند تا نبودنت را معنی کنند،به اندازه ی تمام نبودنت...تو به من بدهکاری...

برچسب: نویسنده: هلیا زارعیان تاريخ: سه شنبه 14 تير 1401 ساعت: 3:09

صفحه بندی